۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

اشک های یخ زده...!



مجموعه اشعاري از شعراي معاصر در باب فقر تقديم به شما كردهاي غيور



غمگین نپاش بر تن دفتر دوات را

گاهی بیا گریز بزن خاطرات را

اصلا بگو؟ کدام دل قدر ناشناس

رنجانده است دختر خوب دهات را

این چشم های نافذ باران گرفته ات

یادم می آورد شب خیس قنات را

آن کوچه های خاکی تا پاس شب رها

آن شب نشین ساده و بی سور و سات را

آن سفره ی همیشگی کاسه های ماست

خیساندن مداوم نان بیات را

آن دختری که با دو سه تا سکه ی سیاه

می ریخت توی جیب لباسش نشاط را ...


سپیده مختاری آبکنار
-----------------

 


باشد ، شروع کنیم

تقسیم می کنیم ،

هر چه که باشد در این زمین

فریاد سهم تو باشد ، سکوت من

دنیا از آن تو ، این درد زآن من

خورشید سهم تو ، شب هم نصیب من

آن کاخ سهم تو ، این کوخ مال من

سیلی از آن تو ، صورت از آن من



باور تو می کنی ، که به خلقت برادریم ؟

باور کنم که برادر ، برابریم ؟

آن خنده ها برای تو ، این اشک سهم من

هر " خشم " کار تو ، این "چشم " حرف من

شد زندگی برای تو ، مردن از آن من

آن باغ جای تو ، این داغ سهم من

بخشش صواب تو ، خواهش گناه من



دیگر چه مانده برادر ؟

آن " تخت " زآن تو ، این " بخت " مال من

فصل بهار سهم تو ، این هم خزان من

"داد سخن " از آن تو ، " احسنت " کار من

سیری که سهم تو ، حسرت برای من

هر زور و زر به کام تو ، این فقر مال من

هر قصر را سند به نام تو ، این دخمه جای من

...

آنان از آن تو ، اینان از آن من

باشد برای تو ، ماند برای من


...

تقسیم شد هر آنچه خدا هدیه کرده بود

گیرم کسی به روی تو این را نیاورد

آه ای برادرم

از ما تو بهتران

با این برابری

سخت است باورش ،

که برادر ، برابریم !!



کیوان شاهبداغی
 ---------------------------------



یک محل را نذری می دهيم،
بی آنکه حواسمـان باشد
نيازمندان، زورشان به صف ايستادن نمـی رسـد ...
و اگـر هـم بـرسد،
از لباسهايشان خجالت می کشند ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر